![]() |
![]() |
|
|
" آدم ها به خاطر
یک دلیل و یا برای یک فصل و یا برای یک عمر
وارد زندگیت می شوند وقتی بدانی که متعلق به کدامیک از این دسته
ها هستند آن گاه بهتر میتوانی با آنها برخورد کنی.
وقتی کسی برای یک دلیل خاصی در زندگیت وجود دارد بدان معنی است که نیازی در تو سبب این دوستی گشته است.انها آمده اند تا تو
را یاری کنند تا بر مشکلی فاﺌق آید.راهنماییت میکنند تو را
حمایت میکنن و تو را فیزیکی ویا روانی پشتیبانی
میکنند. آنها شبیه به فرستاده ای از خدا هستند و
واقعا هستند. زمانی که به و جودشان احتیاج داری در
کنارت هستند پس زمانی می رسد که بدون آنکه مرتکب
اشتباهی شده باشی با کار هایشان به این دوستی
خاتمه می دهند . گاهی می میرند، گاهی دور میشوند و
گاهی دوری میکنند و وادار می کنند تا دور شوی
چیزی که باید متوجه آن باشیم اینست: که نیاز و
درخواست ما به پایان رسیده و کار آنها به اتمام رسیده
است و دعاهایت مستجاب گشته و حال دیگر زمان حرکت
است. بعضی از آدمها برای یک فصل وارد زندگیت
میشوند چرا که زمان رشد و یادگیری و شراکت تو فرا رسیده
است.آنها تجربه آرامش برایت به ازرمغان می آورند و تو را می خندانند. حتی ممکن است چیزهایی را به تو آموزش دهند که
هرگز قبلا انجام نداده بودید آنها حقیقتا لحظات
خوش را برایت فراهم میکنند آنها را باور کن. آنها واقعی هستد اما فقط برای یک فصل. یک دوستی برای تمام عمر چیزی است که به تو درس زندگی می آموزد.
چیزهایی که سبب می گردند تا بتوانی پایه های
احساسی زندگیت را هرچه محکمتر بسازی ووظیفه تو در این
میان آنست که این درس را بپذیری. اورا دوست داری و
آنچه را آموخته ای در ارتباطت با دیگران و محیط
اطرافت به کار بندی. گفته می شود عشق کور است اما
دوستی، نهان بین. از اینکه بخشی از زندگیم هستی از
تو ممنونم.چه برای یک دلیل ،چه برای یک فصل و چه برای تمام عمر.
"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:32 توسط مهسا |
|
|
"پیچ هر جاده را
که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.
یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد." این ها را آن رهنورد
به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:18 توسط مهسا |
|
|
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:20 توسط مهسا |
|
|
اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما...... تو در آبی اسمان به من لبخندزدی تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق تو مرا با مهر خواندی و من....... به مهمانی سفره ی محبتت امدم اگرمیشد از یادت میبردم اما....... تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر حکاکی کرده ام چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای پاک کرد واز بین برد من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم مگر عشق جز این است ....... اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم باورم کن و با من مثل من باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:48 توسط مهسا |
|
|
سنگ عشق *** *** *** عرفان نظرآهاری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:27 توسط مهسا |
|
|
گر چه از فاصله ماه به من دور تری ولی انگار همين جا و همين دور و بری ماه می تابد و انگار تويی می خندی باد می آيد و انگار تويی می گذری شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری * گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری باز بگذار در و پنجره ها را امشب باد می آيد و می آورد از من خبری خبری تازه که نه يک خبر سوخته را باد می آورد از فاصله دور تری خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری می تواند که به ياد آورد و بشنودش تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری بهروز یاسمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:9 توسط مهسا |
|
|
لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کن- مرسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:18 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دریچه ای به سوی ملکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|