تبليغاتX
مهر مهرویان
" آدم ها به خاطر یک دلیل و یا برای یک فصل و یا برای یک عمر وارد زندگیت می شوند وقتی بدانی که متعلق به کدامیک از این دسته ها هستند آن گاه بهتر میتوانی با آنها برخورد کنی. وقتی کسی برای یک دلیل خاصی در زندگیت وجود دارد بدان معنی است که نیازی در تو سبب این دوستی گشته است.انها آمده اند تا تو را یاری کنند تا بر مشکلی فاﺌق آید.راهنماییت میکنند تو را حمایت میکنن و تو را فیزیکی ویا روانی پشتیبانی میکنند. آنها شبیه به فرستاده ای از خدا هستند و واقعا هستند. زمانی که به و جودشان احتیاج داری در کنارت هستند پس زمانی می رسد که بدون آنکه مرتکب اشتباهی شده باشی با کار هایشان به این دوستی خاتمه می دهند . گاهی می میرند، گاهی دور میشوند و گاهی دوری میکنند و وادار می کنند تا دور شوی چیزی که باید متوجه آن باشیم اینست: که نیاز و درخواست ما به پایان رسیده و کار آنها به اتمام رسیده است و دعاهایت مستجاب گشته و حال دیگر زمان حرکت است. بعضی از آدمها برای یک فصل وارد زندگیت میشوند چرا که زمان رشد و یادگیری و شراکت تو فرا رسیده است.آنها تجربه آرامش برایت به ازرمغان می آورند و تو را می خندانند. حتی ممکن است چیزهایی را به تو آموزش دهند که هرگز قبلا انجام نداده بودید آنها حقیقتا لحظات خوش را برایت فراهم میکنند آنها را باور کن. آنها واقعی هستد اما فقط برای یک فصل. یک دوستی برای تمام عمر چیزی است که به تو درس زندگی می آموزد. چیزهایی که سبب می گردند تا بتوانی پایه های احساسی زندگیت را هرچه محکمتر بسازی ووظیفه تو در این میان آنست که این درس را بپذیری. اورا دوست داری و آنچه را آموخته ای در ارتباطت با دیگران و محیط اطرافت به کار بندی. گفته می شود عشق کور است اما دوستی، نهان بین. از اینکه بخشی از زندگیم هستی از تو ممنونم.چه برای یک دلیل ،چه برای یک فصل و چه برای تمام عمر. "
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:32  توسط مهسا | 

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...


عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:18  توسط مهسا | 
 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين  درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد  در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه  اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از ياد تو كجا بگريزم كه بي  گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم؟
امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در  چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای  تورا “ آه ازين گناه!
امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد  كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو  آزاد مي كنم.
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم  كشانده است.
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته  مانده است.
گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و  اين كر است“!
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر  است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:20  توسط مهسا | 
 

 

 

اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما...... 

تو در آبی اسمان به من لبخندزدی

تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی

تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی

تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق

تو مرا با مهر خواندی و من.......

به مهمانی سفره ی محبتت امدم

اگرمیشد از یادت میبردم اما.......

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر

حکاکی کرده ام

چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای

پاک کرد واز بین برد

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم

من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم

مگر عشق جز این است  .......

اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند

و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم

باورم کن و با من مثل من باش

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:48  توسط مهسا | 

سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.
 

***
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

***
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:27  توسط مهسا | 
 

 
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی  انگار همين جا و همين دور و بری

ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می  آيد و انگار تويی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می  شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی  ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را  امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه يک خبر سوخته  را
باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير  زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

می تواند که به ياد آورد و  بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

بهروز یاسمی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:9  توسط مهسا | 

 

 لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کن- مرسی

 
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.




چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.


             حال شما در چه فکری هستید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:18  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دریچه ای به سوی ملکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
کاغذ دعوت تو در دست من
دریچه ای به سوی ملکوت
دنیای شعرها
زمين مهربان
مهدي
پروتال جوانان ايراني
رضا آینده
بچه دهاتی(پسر خدا)
شوق زندگی در چشمانیک دوست
پری سا(مترسک مزرعه)
زمزم دل(عرفان- دل نوشته های یک جوان)
پايگاه دريافت كتب الكترونيكي
کتابنمای جهانی 1 راهنمای دستیابی به کتب اینترنتی در همه زمینه های علمی - ادبی - هنری و دین
کتابخانه ها و کتاب های الکترونیکی
Audio Library in Persian " کتابخانۀ گویا
کتابخانه اسناد ملی
بایدآدما راحت عشقو باور کنن؟؟؟؟ )(غزال)
سلام(مسعود)
قانون جذب
تفکر مثبت
نظریه های مدیریت آموزشی و آموزش عالی
دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات
دکتر افسانه زمانی (مدیریت آموزش عالی)
مدیریت و رهبری آموزشی در هزاره سوم
مدیریت آموزشی
وبلاگ گروهی ارشدان مدیریت آموزشی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM