![]() |
![]() |
|
|
بعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید. بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند. بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند. بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است. بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد. بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را. بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند. بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش. بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان. بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند. بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان. بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند. بعضی عشقها تازه ونابند. بعضی عشقها حقیقتند. بعضی عشقها توهم وخیالند. برای بعضی عشقها عقل باید دل را تنبیه کند. برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:31 توسط مهسا |
|
|
عقل را تا پیروی کردم ندیدم جز زیان عشق میورزم کنون زین شیوه بینم تا
چه سود؟" ((وقتي
چيزي نمي خواني ، آرام روي به مُردن مي نهي.... وقتي به اصوات زندگي گوش نمي دهي ،
وقتي قدر خودت را نمي داني ، آرام روي به مُردن مي نهي.... وقتي خودباوري را در
خودت مي كشي ، وقتي نمي گذاري ديگران به تو كمك كنند ، آرام روي به مُردن مي
نهي..... وقتي برده ي عادات خود مي شوي ، وقتي هميشه از يك راه تكراري مي روي. اگر
روز مرگي را تغيير ندهي. اگر رنگ هاي گونه گون بر تن نكني ، يا اگر با نا شناس ها
صحبت نكني. آرام روي به مُردن مي نهي..... وقتي از شور و گرما ، از احساسات سركش ،
و از آنچه چشمانت را به درخشش وا ميدارند و ضربان قلبت را تندتر مي كند ، پرهيز مي
كني. آرام روي به مردن مي نهي.... اگر وقتي از شغلت ، يا عشقت خرسند نيستي ، آن را
عوض نكني. اگر براي يافتن مطمئن در نامطمئن خطر نكني. اگر وراي روياها نروي ، اگر
به خودت اجازه ندهي. كه حداقل يكبار در تمام زندگيت.. از مصلحت انديشي گذر كني.
آرام روي به مردن مي نهي.... امروز زندگي را آغاز كن. امروز مخاطره كن. امروز كاري
بكن. نگذار كه آرام بگيري... شاد بودن را فراموش نكن.)) پابلو
نرود
این
دیوانگست ... که
از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است
متنفر باشیم . این
دیوانگیست ... که
همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها
کنیم. این
دیوانگیست ... که
امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده
ایم. این
دیوانگیست ... که
از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است. این
دیوانگیست... که
همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از
دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. این
دیوانگست که
هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ... این
دیوانگیست ... که
همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده
ایم .. «این مطالب را یک دوست قدیمی وقتی من در اوج ناامیدی بودم برایم بفرست. ازش ممنونم امیدورام برای شما عزیزان هم کاربرد داشته باشد. البته در اوج خوشیها» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:9 توسط مهسا |
|
|
پروردگارم
،مهربان من »دکتر علی شریعتی " عقل را با عشق آمد روبرو باز شد در بینشان این گفتگو عقل گفتا من زتو والاترم من زتو
بالاترم والاترم گر نباشد عقل ره گم میشود از كژی مردم چو كژدم می شود چشمه های علم و حكمت از من است
راه توفیق سعادت از
من است نوح راه بندگی از من گرفت خضر آب زندگی از من گرفت من به لقمان درس حكمت داده ام من به یوسف تاج عزت
داده ام گر نباشد عقل یك عاقل مجو هر كی بی عقل است انسانش مگو عشق آمد بی محابا در سخن گفت نتوانی شوی همراه من راه من راهیست بی پایان و سخت لب فرو بر بند نه بر بند رخت من در این عالم قضایا دیده
ام خود عجائب ماجراها دیده ام عقل آدم كه بر او كردی مدد گندمی او را زجنت دور كرد آدمی عشق
خدا گر داشتی كی به دندان گندمی بر داشتی عشق نشناسد هراس و بیم را عشق پرورده است ابراهیم را با خلیل الله عشق ان می كند عشق آتش را گلستان می كند نوح حرف عشق با دل می زند زان سبب لنگر به ساحل می زند از ازل با عشق بازان بوده ام با همه تاریخ سازان بوده ام عشق گر
اندر دل لیلا نبود او زهاجر
برتر و بالا نبود عشق انسان را فدایی می كند عشق مكتب را خدایی می كند عشق پیكر می دهد سر می دهد عشق یك شش ماهه اغر می دهد عقل می گفتا حسینا كند رو عشق می گفتا حسینا
تند رو عقل گفتا این سه ساله
دخترت عشق گفتا رو به سوی داورت عقل گفتا پیش پایت آتش است عشق گفتاهر چه پیش آید خوش است عشق را با
عقل سنجیدن خطاست عقل چون بی عشق باشد بی خداست " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:21 توسط مهسا |
|
|
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:18 توسط مهسا |
|
|
من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم، به سوی تو لی لی می کند. دیروز این اس ام اس ، روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد: پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت : سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟ این اس ام اس پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را بهم زده است. با خود فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد! و من چه قدر ماهی هستم. اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی تو بیایم بیرون. اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردنم همان آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟! من هر روز به فقس شکسته بالای سرم نگاه می کنم. چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما.... احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند. من چند بار سعی کرده ام اما..... نمی شود به خدا........... بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی ! همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روز مرگی ام متمرکز شوم . اما مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد.؟! دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است . بی نهایت !!! در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو، دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من! من هر روز به تو ودست های نجیبت فکر می کنم. و هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز بگذریم از این سطرهای همیشه! بگذریم از این همه "دوستت دارم " هایی که تلبار شده اند در دهانم! بگذریم از این تا به ابد حسرت! بگذریم.... بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم !!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:0 توسط مهسا |
|
|
همرنگ چشمهایت سکوت می کنم.(مریم اسدی) 15 گریه نکن مهربان من 16 اندکی شبیه دریا شده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:54 توسط مهسا |
|
|
دیگر هیچ فرقی نمی کند
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:44 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دریچه ای به سوی ملکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|