تبليغاتX
مهر مهرویان

بعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید.

بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند.

بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند.

بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است.

بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد.

بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را.

بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند.

بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش.

بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان.

بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند.

بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان.

بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند.

بعضی عشقها تازه ونابند.

بعضی عشقها حقیقتند.

بعضی عشقها توهم وخیالند.

برای بعضی عشقها عقل  باید دل را تنبیه کند.

برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط مهسا | 

عقل را تا پیروی کردم ندیدم جز زیان

عشق میورزم کنون زین شیوه بینم تا چه سود؟"


((وقتي چيزي نمي خواني ، آرام روي به مُردن مي نهي.... وقتي به اصوات زندگي گوش نمي دهي ، وقتي قدر خودت را نمي داني ، آرام روي به مُردن مي نهي.... وقتي خودباوري را در خودت مي كشي ، وقتي نمي گذاري ديگران به تو كمك كنند ، آرام روي به مُردن مي نهي..... وقتي برده ي عادات خود مي شوي ، وقتي هميشه از يك راه تكراري مي روي. اگر روز مرگي را تغيير ندهي. اگر رنگ هاي گونه گون بر تن نكني ، يا اگر با نا شناس ها صحبت نكني. آرام روي به مُردن مي نهي..... وقتي از شور و گرما ، از احساسات سركش ، و از آنچه چشمانت را به درخشش وا ميدارند و ضربان قلبت را تندتر مي كند ، پرهيز مي كني. آرام روي به مردن مي نهي.... اگر وقتي از شغلت ، يا عشقت خرسند نيستي ، آن را عوض نكني. اگر براي يافتن مطمئن در نامطمئن خطر نكني. اگر وراي روياها نروي ، اگر به خودت اجازه ندهي. كه حداقل يكبار در تمام زندگيت.. از مصلحت انديشي گذر كني. آرام روي به مردن مي نهي.... امروز زندگي را آغاز كن. امروز مخاطره كن. امروز كاري بكن. نگذار كه آرام بگيري... شاد بودن را فراموش نكن.)) 

                                                               پابلو نرود

 

 

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

«این مطالب را یک دوست قدیمی وقتی من در اوج ناامیدی بودم برایم بفرست. ازش ممنونم امیدورام برای شما عزیزان هم کاربرد داشته باشد. البته در اوج خوشیها»


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط مهسا | 

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
 

»دکتر علی شریعتی


 

" عقل را با عشق آمد روبرو

باز شد در بینشان این گفتگو

عقل گفتا من زتو والاترم

من زتو بالاترم والاترم

گر نباشد عقل ره گم میشود

از كژی مردم چو كژدم می شود

چشمه های علم و حكمت از من است

راه توفیق سعادت از من است

نوح راه بندگی از من گرفت

 خضر آب زندگی از من گرفت

من به لقمان درس حكمت داده ام

من به یوسف تاج عزت داده ام

گر نباشد عقل یك عاقل مجو

هر كی بی عقل است انسانش مگو

عشق آمد بی محابا در سخن

گفت نتوانی شوی همراه من

راه من راهیست بی پایان و سخت

لب فرو بر بند نه بر بند رخت

من در این عالم قضایا دیده ام

خود عجائب ماجراها دیده ام

عقل آدم كه بر او كردی مدد

گندمی او را زجنت دور كرد

آدمی عشق خدا گر داشتی

كی به دندان گندمی بر داشتی

عشق نشناسد هراس و بیم را

 عشق پرورده است ابراهیم را

با خلیل الله عشق ان می كند

عشق آتش را گلستان می كند

نوح حرف عشق با دل می زند

زان سبب لنگر به ساحل می زند

از ازل با عشق بازان بوده ام

با همه تاریخ سازان بوده ام

عشق گر اندر دل لیلا نبود

او زهاجر برتر و بالا نبود

عشق انسان را فدایی می كند

عشق مكتب را خدایی می كند

عشق پیكر می دهد سر می دهد

عشق یك شش ماهه اغر می دهد

عقل می گفتا حسینا كند رو

عشق می گفتا حسینا تند رو

عقل گفتا این سه ساله دخترت

عشق گفتا رو به سوی داورت

عقل گفتا پیش پایت آتش است

عشق گفتاهر چه پیش آید خوش است

عشق را با عقل سنجیدن خطاست

عقل چون بی عشق باشد بی خداست "


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:21  توسط مهسا | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش  ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:18  توسط مهسا | 


من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم، به سوی تو لی لی می کند.

دیروز این اس ام اس ، روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت :

سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟

این اس ام اس پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را بهم زده است.

با خود فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!

و من

چه قدر ماهی هستم.

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی تو بیایم بیرون.

اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردنم همان

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

من هر روز به فقس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.

چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما....

احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند.

من چند بار سعی کرده ام  اما..... نمی شود به خدا...........

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی !

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روز مرگی ام متمرکز شوم .

اما

مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد.؟!

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است . بی نهایت !!!

در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو،

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من!

من هر روز به تو ودست های نجیبت فکر می کنم.

و

هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز

بگذریم از این سطرهای همیشه!

بگذریم از این همه "دوستت دارم " هایی که تلبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم....

بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم !!!!

 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:0  توسط مهسا | 
 

همرنگ چشمهایت سکوت می کنم.(مریم اسدی)

15

گریه نکن مهربان من
تمام مویه های ساکتم
 شبیه چراغی که دست خورشید باشد
 ناسروده می ماند
 من طعم سبز را چشیده ام
 به همین جرم زبانم را موریانه خورده است
 حالا فکر می کنم
 آب کدام دریا به دهان من رسیده
 که ایینه شور نشانم می دهد
 و تو این همه تلخی
 می خوابم
 دلم می خواهد
 خواب هایم بوی کیوی های شمال را بدهد
 دلم می خواهد همان واژه ی نارس
 که تو را بابا صدا می کند
 از خواب من کیوی بچیند
 وتو سبز را کیوی بنامی
 اما امان نمی دهد
 این کابوس برهنه ی کبود
 دلم می خواهد با هم به دریا برویم
 تمام دریاهای دنیا به اندازه ی همان پیراهن آبی
 که برای سفر کنار گذاشته ام
چشم انتظارند
باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده
 فقط بگو پاییز زرد نشود
کیوی ها هنوز کوچک اند
بگو
نمی دانم صدای من به سه شنبه ات می رسد
گفته بودی
 بوی مریم برای رؤیاهایت رنگ می آورد
 رؤیاهای رنگی ات حالا
کدام پیراهن زنانه را معطر می کند ؟
 آه ... بوی آواز می اید
 من به رو به سمت نقطه چین
 آوازی شده ام از دهان سیب
 دیروز صدقه دادم
 به نیت قاصدکی که هر شب یک تخم مرغ شانسی در کفش من می گذاشت
 و میان تمام تخم مرغ ها جوجه های سبز قمری بود
 تو که می دانی چه می گویم
 باور کن تیله وتخم مرغ شانسی و تاری که عنکبوتم می نوازد
تمام رؤیاهای بی رنگ من است
دیگر چه بگویم ؟
 برای ایینه نگاه قدیمی ترین واژه ی سرودن است
 حرف تازه ای نیست
 برگرد ، کمی از سه شنبه بیرون بیا
 کمی سراغ عاطفه ات را از سیب بگیر

16

اندکی شبیه دریا شده ام
 همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
 دهانم طعم آبی گرفته
 پاهایم جلبک بسته
 و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشینه کرده
باز همنیستی
غروب چهارشنبه
 و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
 و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
 شاید آخر دنیاست
 که عقربه ها به بن بست رسیده اند
 کاش بیایی
 سر بر شانه ات بگذارم
 و عریان ترین حرف هایم را
 شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
 یادت بیاورم
 هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
 که محرم ترین آشنای باران شده ام
 آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
 بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
 و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
 بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
 که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
 مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:54  توسط مهسا | 

دیگر هیچ فرقی نمی کند
 آسمان قد پیاله باشد یا دریا
 حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم
 نمی پرسم دستان چه کسی برایت
 یاس و انار و کبوتر آورده بود
 می روم حوالی علاقه ی خلوت آن سال ها
 می روم دنبال کسی که با من تا نور می اید
 با من تا ستاره
 با من تا دربند ، تا دریا
می روم و دیگر نمی پرسم
سهم من از این همه سبز که سرودم چیست
حالا می توانم لباس های سبزم رابیرون بیاورم
 و سیاه بپوشم
 می توانم تمام ستاره های سبز را با تفنگ ساچمه ای هدف بگیرم
 دیگر نه رد پای پروانه را دنبال می کنم
 نه رنگین کمان را
 همه چیز مال خودت
 سه شنبه و دی و انار و کلمه
 برای سه شنبه انار دانه کن
 تمام روزهای باران را از آستین آسمانت خشک کن
 نام مرا هم در کوچه ای بن بست تنها بگار و برو
حالا یک فنجان قهوه برای خودت بریز
 نه انگار صدای گریه ای غریب
 از قصه های سفید دختری
 ایینه ات را خاموش می کند
 تو قهوه ات را بنوش

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
 که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب
 کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دریچه ای به سوی ملکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
کاغذ دعوت تو در دست من
دریچه ای به سوی ملکوت
دنیای شعرها
زمين مهربان
مهدي
پروتال جوانان ايراني
رضا آینده
بچه دهاتی(پسر خدا)
شوق زندگی در چشمانیک دوست
پری سا(مترسک مزرعه)
زمزم دل(عرفان- دل نوشته های یک جوان)
پايگاه دريافت كتب الكترونيكي
کتابنمای جهانی 1 راهنمای دستیابی به کتب اینترنتی در همه زمینه های علمی - ادبی - هنری و دین
کتابخانه ها و کتاب های الکترونیکی
Audio Library in Persian " کتابخانۀ گویا
کتابخانه اسناد ملی
بایدآدما راحت عشقو باور کنن؟؟؟؟ )(غزال)
سلام(مسعود)
قانون جذب
تفکر مثبت
نظریه های مدیریت آموزشی و آموزش عالی
دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات
دکتر افسانه زمانی (مدیریت آموزش عالی)
مدیریت و رهبری آموزشی در هزاره سوم
مدیریت آموزشی
وبلاگ گروهی ارشدان مدیریت آموزشی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM