تبليغاتX
مهر مهرویان

www.hamtaraneh.com

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏كرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟
 

راه ششصد ساله‌‏ای از دفترحافظ

تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اینك این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی كه شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در كف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!

من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ كرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟


 


 

www.hamtaraneh.com
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:58  توسط مهسا | 

www.hamtaraneh.com

داستاني از منوچهر احترامي      

 

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:56  توسط مهسا | 
 

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

 

. بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!
من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟
الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟
ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.
ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!
 
خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

 

{دکتر علی شریعتی}

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط مهسا | 


و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

  *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

  ***  

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

بهروز یاسمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:49  توسط مهسا | 

نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم
.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم
.


 

برای همه دعا یادمون نره

http://artfiles.art.com/images/-/Laura-Monahan/Little-Girl-with-Pray-Rock-Print-C10201572.jpeg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط مهسا | 
 

آن پرنده عاشق است
عاشق ستاره ماهي‌اي
كه مثل يك نگين نقره‌اي
روي دست آب برق مي‌زند
ماهي لباس نقره‌اي هم عاشق است
عاشق پرنده ی طلايي‌اي
كه مثل سكه‌اي
توي مشت آفتاب
برق مي‌زند

 

www.hamtaraneh.com

  

 


آن پرنده را ولي چطور
مي‌شود به ماهي‌اش رساند!
خطبه ی عروسيِ
اين دو عاشق عجيب را چطور
مي‌شود ميان ابر و آب خواند!
هيچ‌كس
تاكنون
سفره‌اي براي عقد ماهي و پرنده‌اي نچيده است
هيچ‌كس پرنده ماهي ای نديده است.

 

 

 

www.hamtaraneh.com

 

 

    

*

 


يك شبي ولي
مطمئنم عشق بال مي شود
راهيِ
جاده‌هاي روشن خيال مي‌شود
ماهي‌اي
مي‌پرد به سمت آسمان
يك شبي
مطمئنم عشق باله مي‌شود
راه هاي دور
مثل كاغذي
مچاله مي‌شود
و پرنده‌اي شناكنان
مي‌رود به قعر آب‌هاي بيكران
بعد از آن
روي نقشه‌هاي عاشقي
سرزمين تازه‌اي
آفريده مي‌شود
و پرنده ماهي‌اي
بال و پر زنان، شناكنان
هم در آب و هم در آسمان
ديده مي‌شود

 

 

 

 

 

www.hamtaraneh.com

  

 

 شاعر: عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط مهسا | 
گل من قلبت را به خداوند سپار
آن همه تلخی وغم ، این همه شادی وایمانت را
گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار
به خداوندی که خوب می داند گل من
سهم تو از دل چیست !
گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب
زمانی را هم ، غرق شادی و پر از خنده ی عشق
همه را ای گل ناز به خداوند سپار
خاطرت جمع عزیز
که عدالت خصلت مطلق اوست
گل نازم این بار چشم دل را واکن
دست رد بر دل هر غصه بزن
حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو
عشق را تجربه کن
حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو
قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...
گل من در این سال که پر از روز وشب است.
و پر از خاطره های تازه
چشم دل را نو کن
و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش
لحظه ها می گذرند
تند و بی فاصه از هم ....
مثل آن لحظه که دیروز شد و مثل آن روز
که انگار گلم هرگز از ره نرسید
آری ای خوب قشنگ
زندگی آمدن و رفتن نیست
خاطره ها هستند گاه شیرین وگهی تلخ و غریب
بهتر آنست که در روز جدید
فکر را نو بکنیم
عشق را سر بکشیم
بنشانیم سر سفره نور
خانه اش را بتکانیم و سپس
هر در و پنجره را سوی چشمان خدا وا بکنیم
روز نو آمده است.
و بهار هم امسال مثل هر سال از آغوش خدا می روید
گاش این بار گلم .
با دل گرم زمین عهد بندیم دگر
قدر بودن ها را خوب تر میدانیم
فاصله بسیار است بین خوبی وبدی می دانم

(مهین رضوانی فر)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط مهسا | 

امروز چند بار اشتباه کردم؟

مي ‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني.

 مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني
.

 

www.hamtaraneh.com

 

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود.

 تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.

تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.

تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را.

 و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.

 

  

 

www.hamtaraneh.com
 

 

 

 

تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...

 

 

 


خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را

  فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.  

 

نويسنده : عرفان‌ نظرآهاري‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:39  توسط مهسا | 


 

 

دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد  شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا  با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم  من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما  خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من  باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :  چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم  و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟      هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟         هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟           همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن  از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم  در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر  از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم  -دردم - آهم
آشیان برده ز یاد  مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی   نه خروش
بی تو دیو وحشت   هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن-  کاهیدن- کاهش جانم - کم کم
چه کسی خواهد دید  مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم  خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا  از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم  شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که  مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد  جنگل جان مرا آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت  و شفق ، این شفق شگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی : صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم  و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را  باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
باز کن پنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا  کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در
  دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد  من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی  خویشتنی
از کجا که من و تو  شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم  تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم  تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند  کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند  رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد  درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو  متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست  با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند


آذر ، دی 1343
حمید  مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:33  توسط مهسا | 

در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب
دشنه ئي کشته است .
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شکسته اند
.

من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند
و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است
! .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9:49  توسط مهسا | 


 آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت وآرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي اوبشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموارباشد.و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به اوبسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شمارا مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باوركنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در همكوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليبنيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس ميكند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريفترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود وآنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته ميكند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون ميآورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه ميرهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرونآيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذيرشويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدسخداوند نان مقدس شويد.
عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خودمعرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آنشويد.
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش ولذتهاي عشق باشيد '
 خوشتر آنكه عرياني خودبپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشقبگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشانينيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لبنمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نميريزيد.
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذاتخويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذاتخويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب مناست." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
 و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اينعشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت ميكند.
 عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش دررسد.
 اما اگر شما عاشقيد و آرزويي ميجوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه باشتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خونشما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان رابگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطاشده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجانعشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس بهخانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازيبر لب در ستايش او
.

از كتابپيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:10  توسط مهسا | 


1- تنها امنیت واقعی در زندگی ، دانستن این نکته است که بی تردید هر روز در حال پیشرفت هستید.

لازم نیست نگران حفظ کیفیت زندگی خود باشید.

تنها کافی است هر روز در پیشرفت آن بکوشید.

2-اگر صادقانه خواهان شکوفایی هویت خود و بالندگی زندگیتان هستید ، پس آگاهانه تصمیم بگیرید که می خواهید چه کسی باشید.

به کودکی تان بازگردید ، و این را که امروز قصد دارید چه کسی باشید ، به تفصیل و باشور و هیجان شرح دهید.

3- بسیاری مواقع پیوندها گسسته می شوند بی آنکه مردم بدانند چه مشکلی پیش آمده است.

مهم ترین راه برای تضمین تداوم هر پیوندی ، شفافیت رابطه است.

4- واژه ها قدرت آغاز جنگ یا برقراری صلح را دارند و می توانند ارتباطها را نابود سازند یا تقویت کنند.

چگونگی احساس ما درباره هر چیزی از طریق مفهومی که ما به آن پیوند می دهیم شکل می گیرد. واژه هایی که آگاهانه یا نا آگاهانه بر می گزینیم تا با آنها موقعیتی راتوصیف کنیم ، بلافاصله می تواند احساس ما را تغییر دهد.

5- دستاوردهای زندگی ما حاصل پیوند رشته تصمیم گیریهای کوچک مان است.

6- راز دستیابی به موفقیت مشروطسازی ذهن است ، هدف هایتان را دست کم دوبار در روز مرور کنید ، آنها را بنویسید و در جایی قرار دهید که کاملا در معرض دیدتان باشد.

7- بیشتر موفقیت ها حکایت از آن دارند که افرادی به ÷یروزی می رسند که به سرعت تصمیم می گیرند و به ندرت در تصمیمی که اندیشمندانه گرفته اند ، تغییری ایجاد می کنند.

8- هرگز شادی و نشاط را به تعویق نیندازید.

برای بسیاری از مردم مفهوم شادی و لذت از زندگی آن است که به موفقیت بزرگی دست یابند.

از جمله تعاریف موفقیت این است که باید به گونه ای زندگی کرد که بتوان احساس عمیقی از شادی ، و احساس اندکی از غم به دست آورد.

9- احساس شور و شوق را پرورش دهید. این احساسات می تواند هر مشکلی را به فرصتی حیرت آور بدل کند و به ما نیرویی اعجاب انگیز ببخشد که به وسیله آن بتوانیم زندگی را با ضرباهنگی سریع تر به پیش برانیم.

10- زندگی کشیدن یک تصویر است ، نه جمع زدن ارقام.

11- تنها کسانی طعم عمیق ترین لذت های زندگی و موفقیت های واقعی را می چشند که شیوه خدمت ایثارگرانه و صمیمانه را آموخته اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:14  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دریچه ای به سوی ملکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
کاغذ دعوت تو در دست من
دریچه ای به سوی ملکوت
دنیای شعرها
زمين مهربان
مهدي
پروتال جوانان ايراني
رضا آینده
بچه دهاتی(پسر خدا)
شوق زندگی در چشمانیک دوست
پری سا(مترسک مزرعه)
زمزم دل(عرفان- دل نوشته های یک جوان)
پايگاه دريافت كتب الكترونيكي
کتابنمای جهانی 1 راهنمای دستیابی به کتب اینترنتی در همه زمینه های علمی - ادبی - هنری و دین
کتابخانه ها و کتاب های الکترونیکی
Audio Library in Persian " کتابخانۀ گویا
کتابخانه اسناد ملی
بایدآدما راحت عشقو باور کنن؟؟؟؟ )(غزال)
سلام(مسعود)
قانون جذب
تفکر مثبت
نظریه های مدیریت آموزشی و آموزش عالی
دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات
دکتر افسانه زمانی (مدیریت آموزش عالی)
مدیریت و رهبری آموزشی در هزاره سوم
مدیریت آموزشی
وبلاگ گروهی ارشدان مدیریت آموزشی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM