تبليغاتX
مهر مهرویان


من از بیراهه ها رفتم

درون ظلمت شب ها

سفر کردم،

و از گرمای شن های بیابانها و از

سرمای طاقت سوز بارانها،

نترسیدم.

من از بیراهه ها رفتم

و از گم گشتن و ماندن،

میان غارهای سرد و وحشت زا،

به خود هرگز نلرزیدم.

ولی اینک،

در این بیراهه عشقت،

من از خاشاک پچ پچ ها هراسانم،

و از این برق چشمانت

که می سوزاند تنم را،هستی ام را،

من گریزانم

در این بیراهه ها می ترسم

شبی آخر تهی از خود

فغانها کرده،اسرار غمت را

مو به مو گویم،

سر هر کوی و به هر برزن.

و نامت را 

که در خود آیه ها دارد،

به غمازان،سخن چینان

به هر که بگذرم من،

فاش گردانم.

در این بیراهه می ترسم،

که در پیچ گذرگاهی،

یکی زین روزها،

چون بینمت آخر،

زلیخا وار،

با سنگ تحمل بشکنم من

شیشه عمر نیازم را،

و مشتاقانه فریادی کشم

که ای همنشین لحظه های خوب و جاویدم!

تو بهترین طلوعی،

عطر پیغامی،

طنین زندگی هستی،

ترا خواهم،ترا خواهم

در این بیراهه می ترسم!

در این بیراهه می ترسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:31  توسط مهسا | 

كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت كم نشود

گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
از اينجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است

و تپش هاي دلم را گفتم:
اندكي آهسته، آبرويم نبري

عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نكنيم
!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس

نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاك
خواب را دريابم
كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدارمن آ

آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلك دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهماني ديدار تو مي انديشم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:29  توسط مهسا | 


زير خاکستر ذهنم باقيست

آتشي سرکش و سوزنده هنوز

يادگاري ست ز عشقي سوزن

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقي آن گونه که بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاکستر کرد

غرق در حيرتم از اينکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي که دلم مي گيرد

پيش خود مي گويم

آن که جانم را سوخت

ياد مي آرد از اين بنده هنوز

سخت جاني را ببين

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بي تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پيش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از ديده نريخت

بعد تو ليک پس از آن همه سال

کس نديده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت

سال هاست که از ديده من رفتي ليک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ايام ورق ها زده است

زير بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خيالم اما

همچنان روز نخست

تويي آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عيان مي بينند

زير خاکستر جسمم باقيست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

                                   حميد مصدق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:11  توسط مهسا | 

الا که رفته ای

سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی

که امسال بی تو گریسته اند.

گریسته اند و بی تو نزیسته اند.

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

برای باران

تا بیاید

کنار سفره بنیشیند

 و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای

گمان نمی کنم برگردد

پرنده ای که فقط

از دست تو دانه بر می چیند و

در کلمات تو پرواز می کرد.

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

 همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای

شعری می نویسم

برای گل های مریم

شعری می نویسم

برای مرگ

شعری می نویسم

برای دیداری که اتفاق نمی افتد.

 

 

                                                                            محمدرضا عبدالملکیان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:0  توسط مهسا | 
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من  براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از  دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها  بشناسد.
من تو  را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم  دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره  باشد.
او بايد  از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم،  سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به  کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من  بتپد.
همان طور  عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم  بخشيد؛
ولي آيا  او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟  نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير  رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر  روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام  مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را  شکسته بودم
کاش  به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:52  توسط مهسا | 

 

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

                                                                      لو سالومه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:48  توسط مهسا | 
  نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است. هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است. نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز. گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد. و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود. گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم... آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.


                                                                                        ‌‌عرفان‌ نظرآهاري‌
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:19  توسط مهسا | 

در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست

اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست

 

من درتو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مكن با اين چنين آتش به جان ، اي دوست

 

گفتي بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردي

حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست

 

من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست

 

يا نه ، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن

از من – من اين بر شانه ها بار گران- اي دوست

 

نا مهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت

بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست

 

آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري

من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

 

                                                                 محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:14  توسط مهسا | 

چرا نمي شناسمت؟

 

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم

 

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهاي بادكردۀ روحم

 

كه از قاب تنم بيرون زده‌اند

 

با توام بي حضور تو

 

بي مني با حضور من

 

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.

 

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

 

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم‌هايت، زخم‌هاي مكررم بودند

 

نخ هاي آبي ام تمام شده‌اند و گل‌هاي بقچه‌ي چهل تيكه دلم ناتمام مانده‌اند.

 

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.                          


 حسين پناهي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:34  توسط مهسا | 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس كه روزها را تا شب شمرده بودم

يك عمر دور و تنها تنها به جرم اينكه او سر سپرده مي خواست من دل سپرده بودم

يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم

در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد گويي به جاي خورشيد من زخم خورده بودم

وقتي غروب مي شد-وقتي غروب مي شد- كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم

محمد علي بهمني


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:56  توسط مهسا | 
 به قاب پنجره ام كه شك  كردم

  نگاهم به شيشه ثانيه ها  برخورد

 

  صدايم از حاشيه فرياد  گذشت

 

  نام من از اسامی خوب ها خط  خورد

 

  چكمه هايم از غزل و حادثه  ها پر شد

 

  فاصله شبانه ام تا  خورشيد 

 

  بين خاطره ها گم شد

 

  از سفر پنجره ام كه  برگشتم

 

 ماند يك قاصدك  و يك من و آن جاده پير

 

  انتخابم ميان  ثانيه ها

 

  همين لحظه هاي  آخر شد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:54  توسط مهسا | 

" تا چند مانده اي دل دلخوش به يک تبسم

برخيز اي کبوتر از پشت بام مردم

تا چند مثل مهتاب همدرد صد ستاره

اما حقيقت تو در چين ابرها گم

ما را نشانه رفتند با سنگ درد تحقير

با خنجر عذاب چشمان بي ترحم

گفتي بيا بنوشيم از دست يار جامي

تا کي نشسته اي دل خونابه نوش اين خم

پرواز کن پرنده اين آشيان ما نيست

پر گير تا نگيرد نيرنگ دام و گندم

تا نشکني دوباره اين خواب تلخ مرداب

فرياد کن که \"هستي\" درياي پر تلاطم "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:54  توسط مهسا | 

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم افسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:49  توسط مهسا | 

دلم براي کسي تنگ است

که آفتاب صداقت را

به ميهماني گل هاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را

                   - به باد ها مي داد

و دست هاي سپيدش را

                   به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم برا ي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

          - نثار من مي کرد.

دلم براي کسي تنگ است

که تا شمالي ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا

                   -آه با که توان گفت

که بود با من و

-        پيوسته نيز بي من بودچ

و کار من ز فراقش فغان و شيون بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي .....

-        دگر کافي ست

حميد مصدق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:47  توسط مهسا | 
هميشه دوست داشته ام روی خط باريك وسط خيابان راه بروم، طوری كه ماشين ها از دو طرف با سرعت زياد به طرفم بيايند و بوق زنان از كنارم رد شوند. بعضی هايشان از پشت سر زوزه كشا ن به من نزديك شوند و با سرعت باد از من سبقت بگيرند. بعضی های ديگر از روبرو به طرفم بيايند، و مثل برق از جلو چشمم رد شوند.
اصلاً وقتي خوب فكرش را مي كنم مي بينم زندگي من در تمام اين سالهای سرسام آور پر ترافيك- پر از حادثه هایی كه با ويراژ دادن از دو طرف به من هجوم مي آوردند - روی خط باريكي گذشته كه در وسط ماجراها و معركه ها، در خيابان شلوغ پلوغ حادثه ها كشيده شده بود، درست مثل راه رفتن روی خط باريك وسط خيابان.
شايد برای اين به راه رفتن روی خط باريك وسط خيابان علاقمند بودم كه از بچگي به بند بازی عشق خاصي داشتم، هميشه دوست داشتم مثل بند بازها از روی چيزهاي باريك و خطرناك رد شوم، اصلا خطر كردن را دوست داشتم. دلم مي خواست هميشه بيگدار به آب بزنم، ريسك كنم، كارهای خطر ناك كنم، با زندگي خودم و ديگران بازی كنم. راه رفتن روی خط باريك وسط خيابان هم كار خطرناكي است درست شبيه بند بازی.
روی همين خط وسط خيابان بودم كه برای اولين و آخرين بار عاشق شدم. من داشتم از اين طرف خيابان مي رفتم آن طرف، فرشته داشت از آن طرف خيابان مي آمد اين طرف. درست روی خط وسط خيابان، شاخ به شاخ شديم، چشم هايمان افتاد توی چشم هم، يك لحظه نگاه های مان ماليد به هم، هر دو راهنما زديم. از دو طرف مان كاميون ها و سواری ها وتاكسي ها و باری ها بوق زنان ويراژ مي دادند و در حالي كه فحش های نتراشيده نخراشيده نثارمان مي كردند، از بيخ گوش ما مي گذشتند، درست در همين لحظه خطير و فوق العاده حساس، من حس كردم با تمام وجودم فرشته را كه دختر همسايه روبرومان و همبازی دوره بچگي ام بود، دوست دارم، و از عشقش دارم ديوانه مي شوم. فرشته در حالي كه مراقب بود ماشين ها بهش نزنند، خواست بي اعتنا از كنارم رد شود، ولي من دستش را گرفتم و گفتم :
- صبر كن. كارت دارم.
با تعجب گفت: اينجا!؟ وسط ا ين خيابان شلوغ!؟ ميان اين ديوهای كور!؟
گفتم: آره همين جا. ميان همين ديو های كور. مي خوام يه اعتراف واست بكنم. يه اعتراف بزرگ كه مطمئنم انتظار شنيدنش را نداری.
ده سال تمام بود كه با هم حرف نمي زديم . به اصطلاح قهر كرده بوديم. از آن قهر های اساسي. نه از ین قهر هايي كه اولش مي گويند قهر قهر تا روز قيامت، ولي شش روز بعد با هم آشتي مي كنند، بلكه از آن قهر های راست راستي. سر هيچ و پوچ. سر يك جر زني توی قایم موشک بازی. من چشم گذاشته بودم ، فرشته برود قايم شود، بعد من بروم پيدايش كنم، آن وقت من دزدكي از زير چشم ديده بودم كه وقتي فرشته از جلو پنجره اتاق آن پسره لندهور ديلاق رد مي شد، پسره يك ماچ روی دستش كرد، فوت كرد طرف فرشته. اين كارش آنقدر آتشيم كرد كه چشمم را باز كردم، شمردن را سر سي يا چهل ول كردم، با غيظ و غضب رفتم طرف فرشته ، بعدش سرش داد زدم:
- دختره قرشمال! چرا به اون نره غول بي سر و بي پای لعنتی كه ماچ فرستاد طرفت هیچی نگفتي؟
بعد هم كلي داد و بيداد راه انداختم ومقدار مبسوطي گرد و خاك كردم. زورم كه به آ ن پسره الدنگ نمي رسيد، دق و دليم را سر فرشته خالي كردم و هارت و پورت مبسوط كه من اله مي كنم بله مي كنم، حق آن نامرد نالوطي را مي گذارم كف دستش، حاليش مي كنم يك من شير چقدر كره دارد، و از این جور عر و تیز های صد تا یه قاز خالی بندانه بی پشتوانه.
فرشته هم كه حسابي قافيه را باخته بود جر زني ا م را بهانه كرد، گفت تو هميشه توی بازی جر مي زني، من كه ميرم قايم بشم دزدكي منو مي پايي، من اصلاً ديگه با تو بازی نمي كنم
بعد هم هر دو با هم سه بار گفتيم: قهر قهر تا روز قيامت.
و به خيال خام خودمان با قهری ابدی از هم جدا شديم. حالا بگذريم از اين كه همان پسره ديلاق لندهور كه كركری ها و رجز خواني هاي مرا از پشت پنجره شنيده بود، بعد از اين كه فرشته رفت، آمد آی مرا مشت و مال داد، آی ورزم داد و مالاند كه رب و ربم را ياد كردم، سيلي ها مي زد كه برق سه فاز از چشم هايم مي پريد، توی روز روشن آسمان جلو چشم هايم پر شده بود ستاره. بي پير نالوطي تا حسابي آش و لاشم نكرد دست از سرم بر نداشت. آخرش هم در حالي كه افتاده بودم توی جوی آب و زوزه می کشیدم، لگد ناحقي حواله گيج گاهم كرد كه حسابي گيج و ويجم كرد، بعدش هم راهش را كشيد رفت. من غرق در لجن مي ناليدم و زوزه مي كشيدم و مثل مار زخم خورده به خودم مي پيچيدم. بيشتر از همه از اينش ناراحت بودم كه فرشته حتماً از پشت پنجره شاهد كتك خوردنم بوده و هيچ قدمي براي كمك كردن به من برنداشته بود. حتي احتمالاً دلش هم خنك شده و با خودش گفته بود:
- بخور. نوش جانت. بخور كه حقت است. پسره فضولباشي زبان دراز خالی بند!
اين به نظر من اند نامردیی و بي حميتي بود. به خاطر همين حسابي ازش به دل گرفتم ، ديگر هيچ وقت حتي اسمش را هم نبردم. از آن به بعد هم در تمام آن ده سال هميشه ، هر دو طوری مي رفتيم و مي آمديم كه چشم مان توي چشم هم نيفتد وبا هم روبرو یا شاخ به شاخ نشويم. قبل از وارد شدن به كوچه اول حسابي سرك مي كشيديم، اگر طرف آفتابي نبود، آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه- پاورچين پاورچين- با ترس و لرز فراوان مي رفتيم طرف خانه هايمان. بهترين سال های عمر ما به همین موش و گربه بازی های بچگانه گذشت. سال هايي كه اگر مي خواستيم، مي توانستيم برای هم صميمي ترين دوستها باشيم و از رفاقت با هم لذت ببريم. در اين سال ها ، من ليسانس غازچراني ام را گرفته بودم، خدمت نظامم را هم تمام كرده بودم , تازه چند ماهي بود كه استخدام اداره متوفيات شده بودم، فرشته هم ديپلمش را گرفته بود و تازه رشته جانور شناسي دانشگاه ابرقو قبول شده بود كه در آن روز كذايي ، آن طور با هم شاخ به شاخ شديم ، روی آن خط باريك وسط آن خيابان دراز شهر كه من اسمش را گذاشته بودم خيابان خر در چمن، چون ماشين ها به محض اين كه به اين خيابان كه زماني زيباترين و بلند ترين خيابان شهر ما بوده، مي رسيدند ، وير مفرطي پيدا مي كردند به خلاف كاری، انگار كك به تنبانشان مي افتاد كه يك جورایی كار عجيب غريب خلاف توی اين خيابان بكنند- مثلاً در جاهای ممنوعه دور بزنند، الكي بوق بزنند، بي خود و بي جهت ويراژ بدهند، انحراف به راست يا به چپ بروند و هزار جور خلاف كاری ديگر بکنند، درست مثل خری كه وقتي چمن مي بيند حالي به حالي مي شود ، هوس جفتك پراندن و خر غلت زدن مي كند، در اين خيابان هم ماشين ها همين حالت را داشنتد.
حالا كه اينجا وسط خيابان، ميان اين همه ماشين كه از دو طرف بوق مي زدند و ويراژ مي دادند، چشمم توي چشم فرشته افتاده بود، احساس كردم كه چقدر توی همه اين ده سال دوستش داشته ام و چقدر حيف شده كه اين همه سال از او غافل و محروم مانده بودم، راست راستي هم خيلي بچه و بي شعور بودم كه به خاطر يك ماچ هوايي مسخره هيچ و پوچ آ ن الم شنگه کذایی ابلهانه را راه انداختم و آن طور زدم به سيم آخر، آخرش هم تمام كاسه كوزه های دوستي چندين و چند ساله عالم بچگي مان را كه پر بود از صفا و صميميت بي شيله پيله با یک تیپا شكستم. واقعا كه در آ ن لحظه بد جوری احساس غبن و خسران مي كردم و بد جوری از خودم بدم مي آمد.
فرشته با حيرت گفت:
- آخه اينجا كه نميشه . خطر ناكه. می ريم زير اين كاميون های هيجده چرخ لعنتی . در ثاني مگر ما با هم قهر نيستيم!؟
با هيجان گفتم :
- قهر را ولش كن. قهر ديگر تمام شد. الان برای من روز قيامته. دوستت دارم .نميدوني عشقت چه قيامتي تو دلم به پا كرده .
انگار بوق ماشين ها و صدای گاز دادن موتور ها نگذاشته بود كه فرشته حرف هایم را تمام و كمال بشنود، چون با سردی گفت:
- نشنيدم. چي چي گفتي؟
گفتم:
- گفتم كه عاشقتم . دوستت دارم. مي پرستمت. مي خوام مادر خواهرم را بفرستم خواستگاريت. اجازه ميدی؟
نمي دانم واقعاً نمي شنيد يا خودش را مي زد به نشنيدن، چون باز گفت:
- سر وصدای ماشين ها نمي گذارد حرفت را بشنوم. صبر كن بريم آن ور خيابان تا بفهمم چي چی داری تند تند بلغور مي کنی.
و درست در همين لحظه كه مي خواستم دستش را برای اولين بار بگيرم توی دستم تا با هم- مثل ليلي و مجنون- از وسط خيابان رد شويم، ناگهان يك لحظه نفهميدم چي شد كه صداي بوق وحشتناك كاميوني پيچيد توی گوشم، بعد صدای زوزه گوشخراش ترمزش بلند شد و همراه با آ ن صداي جيغ دردناك فرشته رفت هوا . يك لحظه احساس كردم كه چيزی مثل توفان دست فرشته را از توی دست های من بيرون آورد و او را از جا كند. بعد فرشته پرتاب شد هوا... بعد ديگر چيزی نفهميدم.
از وقتي از بيمارستان مرخص شدم و توانستم بعد از دو سال دوباره راه بروم، هميشه از روی خط باريك وسط آن خيابان رد مي شوم .آنجا غرق مي شوم توی خاطره فرشته و آن روز لعنتي كه برای چند دقيقه فرشته را به من داد، بعد هم خيلي زود از من پسش گرفت. مي روم تا بلكه آن جا دوباره فرشته را پيدا كنم ، يا قسمت شود يك جورهايي من هم به او ملحق شوم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:3  توسط مهسا | 

اگر شما از چیزی ناراضی هستی اگر چیز خوبی بوده و شما مایل هستید انجامش دهید . اما موفق نمی شوید همین حالا صبر کنید.

اگر کارها خوب پیش نمی روند ، فقط دو حالت و توضیح وجود دارد.

یا پشتکار و استقامت شما در حال آزمایش می باشد و یا شما باید راهتان را تغییر دهید. برای کشف این مطلب که کدام یک از این دو گزینه صحیح است چرا که اعمالی متضاد هستند- از سکوت ودعا استفاده کنید. در طی مدت کوتاهی کارها و مسائل بشکل اسرارآمیزی روشن و واضح خواهند شد تا آنکه شما از نیروی کافی برخوردار شوید . پس از آنکه تصمیم تان را گرفتید. آن گزینه دیگر را کاملاً فراموش کنید . به راهتان ادامه دهید ، برای آنکه خداوند ، خدای شجاعان است.

دومینگوز سابنیو می گوید:

همه چیز به پایان خوشی ختم می شود . اگر کارها خوب پیش نمی رود ، برای آن است که شما به پایان نرسیده اید.

  

از روحتان بپرسید که او تمایل به انجام چه کاری دارد. هنگامی که روح انسان مطابق و موافق خواسته هایش همراهی می کند. در آن موقع خداوند از انسان خشنود و راضی می گردد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:0  توسط مهسا | 

از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب                                   شايد تو مي­خواهي مرا در كوچه­ها امشب

پشت ستون سايه ها روي درخت شب                                  مي جويم، اما نيستي، در هيچ جا امشب

مي­دانم آري نيستي، اما نمي­دانم                                             بيهوده ميگردم به دنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما،                            نگذاشت بي خوابي به دست آرم تو را امشب

ها...سايه اي ديدم شبيهت نيست اما، حيف                              ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز                                 بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام كوچه­ها را، يك نفس هم نيست                               شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم، تو كه مي داني از ديشب                              بايد چه رنجي برد باشم، بي تو، تا امشب

اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من                                    آخر چگونه سر كنم بي ماجرا امشب

                                                                                                       محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:54  توسط مهسا | 
در من حس تندی جاری است. می لرزد دلم، دستم...
سیل کلمات در سکوت مرا با خود برد. به دادم برس ای دست. لطفا بنویس.
می روم گوشه ای زانوان تنهاییم را بغل کنم و سر خسته بسایم بر زانوی خمیده. می روم کمی زخم دلم را بلیسم... لطفا مرا صدا نکنید. بغضم می شکند و دیگر توان ایستادنم نیست. می روم در کوچه علی چپ پیچی است که آنجا کسی مرا نمی بیند  و می توانم تمام بغضم را یکجا هق هق کنم. شاید آنقدر کم شوم که در روحم سوراخی، خللی، فرجی.. نماند.
چرا وقتی به دنیا می آمدم با من فراموشی به دنیا نیامد؟ چرا خاطر من اینقدر جا دارد؟
...

از تو تنهائيم خاموشي گرفت   *    پيكرم بوي همآغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب، تو    *    بستر رگ هام را سيلاب، تو

در جهاني اين چنين سرد و سياه    *    با قدم هايت قدم هايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده    *    همچون خون در پوستم جوشان شده

 گيسويم را از نوازش سوخته    *     گونه هام از هُرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيراهنم   *    آشناي سبزه زاران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب   *   آفتاب سرزمين هاي جنوب

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگي است   *   چلچراغي در سكوت و تيرگي است

عشق چون در سينه ام بيدار شد   *    از طلب، پا تا سرم ايثار شد

   اين ديگر من نيستم، من نيستم   *    حيف ز آن عمري كه با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات    *    خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنّج هاي لذّت در تنم  *   اي خطوط پيكرت پيراهنم

آه مي خواهم كه بشكافم ز هم   *    شاديم يك دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم كه برخيزم ز جاي  *    همچو ابري اشك ريزم هاي هاي

اين دل تنگ من و اين دود عود؟   *    در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟

اين فضاي خالي و پرواز ها؟   *    اين شب خاموش و اين آواز ها؟

اي نگاهت لاي لائي سحربار   *    گاهوار كودكان بي قرار

 اي نفس هايت نسيم نيم خواب    *     شُسته در خود، لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فردا هاي من  *     رفته تا اعماق دنيا هاي من

اي مرا با شور شعر آميخته   *   اين همه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي  *   لاجرم، شعرم به آتش سوختي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:55  توسط مهسا | 

دعايي آميخته با اصول زندگي

ايمان دارم که در اين سال بزرگترين حامي و پشتيبان من خداوند قادر است. پس هر زمان که اراده کنم. کائنات به فرمان او دست به دست يکديگر مي دهند تا خواسته هاي مرا تحقق بخشند.

دستاوردهاي امروز زندگي من. نتيجه افکار و باورهاي گذشته من است. پس در اين سال، دريچه ذهن خود را به سوي زيباترين انديشه ها مي گشايم. تا بهترين زندگي را براي خود خلق کنم.

دنياي من در خدمت من است. تا هر آنچه را مي خواهم و اراده مي کنم براي من مهيا کند. خداوند استعدادها و توانايي هاي بسياري در وجودم نهاده در اين سال با خود عهد مي بندم که آنها را بيابم، به کار گيرم و از زندگي لذت ببرم.

من زماني، کودک خردسال والدينم بودم و نيازمند محبتشان. پس همانگونه که آنها به من محبت ارزاني داشتند، من نيز دريغ نمي کنم باشد که احساس، ارزشمند سپاسگذاري را در خود بيدار کنم.

من شکوه آينده ام را در فرا روي خود مي بينم. پس هرگز خود را با کسي مقايسه نميکنم و بر اين باورم که توانايي، اينکه از همه بالاتر روم را دارم. من به خود افتخار مي کنم به آنچه که هستم و آنچه که خواهم بود.

در اين سال روز به روز بر دانش و تخصص خود اضافه مي کنم و در جهت افزايش مهارتهاي مختلف خود گام بر مي دارم. من از انسانهاي موفق الگو برداري مي کنم. پس براي موقعيتي که کائنات براي من فراهم مي کنند شايستگي کامل دارم.

پول و ثروتي که براي من مقدر شده منتظر اقدامات من هستند تا آزاد شده و به سوي من آيند.

در اين سال هر روز بيش از ديروز شاهد بارش رحمت و نعمتهاي الهي به سوي خود هستم و دست به هر کاري مي زنم با يک موفقيت کامل روبرو مي شوم.

در تبسم نيروي مثبتي نهفته است که مخاطب مرا از رضايت و خرسندي من با خبر مي کند. و اعتماد او را به طور ناخوداگاه جلب مي کند. لبخندهاي من براحتي ديگران را هم خوشحال مي کند تا آنها هم لبخند بزنند و احساس بهتري پيدا کنند. با لبخند زدنم به ديگران، شکوه و جلال من آشکار مي گردد.

من جوياي تکاملم و اکنون به لطف الهي توان ذاتي خود را که از او الهام گرفته فرا مي خوانم تا بينديشم و خلق کنم.

من مي دانم که هر تصويري به ضمير ناخوداگاهم بنشانم. روزي محقق خواهد شد پس هميشه به رفاه و سعادتي که در حال فزوني است مي انديشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:51  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دریچه ای به سوی ملکوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
کاغذ دعوت تو در دست من
دریچه ای به سوی ملکوت
دنیای شعرها
زمين مهربان
مهدي
پروتال جوانان ايراني
رضا آینده
بچه دهاتی(پسر خدا)
شوق زندگی در چشمانیک دوست
پری سا(مترسک مزرعه)
زمزم دل(عرفان- دل نوشته های یک جوان)
پايگاه دريافت كتب الكترونيكي
کتابنمای جهانی 1 راهنمای دستیابی به کتب اینترنتی در همه زمینه های علمی - ادبی - هنری و دین
کتابخانه ها و کتاب های الکترونیکی
Audio Library in Persian " کتابخانۀ گویا
کتابخانه اسناد ملی
بایدآدما راحت عشقو باور کنن؟؟؟؟ )(غزال)
سلام(مسعود)
قانون جذب
تفکر مثبت
نظریه های مدیریت آموزشی و آموزش عالی
دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات
دکتر افسانه زمانی (مدیریت آموزش عالی)
مدیریت و رهبری آموزشی در هزاره سوم
مدیریت آموزشی
وبلاگ گروهی ارشدان مدیریت آموزشی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM